من نمی خواهم بفهمم

ترس از فهمیده شدن، این همه ی چیزی است که داریم. همه مان این سیاه سیال را گوشه ی ذهنمان داریم که هر از گاهی خونمان را می مکد و بزرگ و بزرگ تر می شود و همه ی هستی مان را می گیرد. از آن که کسی روح عریانمان را ببیند به مراتب بیش تر از نمایان شدن تن عریانمان وحشت داریم. خودمان را پشت حرف ها یمان ، لبخند هایمان ، اشک هایمان ،نوشته هایمان و لباس هایمان پنهان می کنیم و برای خودمان و دیگران این ترس همیشگی را کتمان می کنیم. همه جا را پر می کنیم از ناله برای فهمیده نشدن ولی چیزی که حقیقت دارد آن است که ما خودمان به خاطر ترسمان از فهمیده شدن می گریزیم. و خنده دار تر آن که بی صبرانه منتظر فهمیدن دیگرانیم. می خواهیم خوب گوشه و کنار ذهن اطرافیانمان را بگردیم تا مبادا لایه ی پنهانی بماند. 

این یکی از هزاران کش مکش مداوم ما، ذهنمان و انسان هاست.

/ 0 نظر / 30 بازدید