بمان

یک کوچه ی پهن که وسطش یک مادی بزرگ دارد و دو طرف مادی چنار هایی که من هنوز هم نمی توانم بغلشان کنم. آفتاب به زور خودش را می کشد بالا. من دختر بچه ای لاغر ام با مو های مشکی دو گوشی. دست نه خیلی نرم مادرم را در دست گرفته ام و هیچ از حالم راضی نیستم. سر کوچه ی مهد که می رسیم می گویم :" نمی شه نری؟"

- نه مامان.

- ببین این بچه درخت رو! ببین مامانش چسبیده بهش هیچ جا هم نمی ره. تو هم بمون پیش من!

- آخه اونا درختن، ریشه دارم. ولی ما پا داریم واسه همین باید بریم.

من در حالی که از "ریشه" داشتن نا امید شده ام، می گذارم مامان صورتم را ببوسد و می روم.

/ 1 نظر / 14 بازدید