یکی از همین روز ها خود تنهایم بر می دارم می برم تمام بعد از ظهر را از پشت شیشه ی ماشین بیرون را نگاه می کنیم دم غروب میبرمش بین کوچه باغ ها پرسه بزند و دو تایی به صدای جیرجیرک ها گوش می دهیم بعد می برمش سینه کش کوه که حالا از برف خیس خورده و بوی خوب می دهد یادش می آورم تن نقره ای سپیدار ها را برایش یک سیخ جوجه ی مخصوص درست می کنم و می گذارم تنم بوی منقل و باران بگیرد تا خوشش بیاید یادش می آورم سیزده به در آن سالی که تازه رفته بود مدرسه می برمش از بالا ی کوه در پناه یک صخره دور از دست باد می نشانمش و می گذارم تا خود صبح آن نقطه های نورانی را نگاه کند می گذارم بی صدا اشک بریزد و به روی خودم نمی آورم نمی گذارم بفهمد که من پلک هایم سنگین شده سپیده که می زند می خواهم که حرف بزند می گوید طعم ماهی رنگین کمان را خیلی وقت است یاد ندارد و رنگ شکوفه ی هلو را و انگشت هایش حالا بزرگ شده اند و دیگر نمی داند قد شاتوت های کنار پل چه قدر بود می گوید باید تا شبنم صبح بمانیم نمی گویم که طاقتم از سرما تمام است می گویم شاید آن طرف این کوه دشت لاله باشد می گوید که الان فصل لاله نیست و اگر هم بود پشت این کوه دشت لاله نبود بابت حرف مزخرفم عذر نمی خواهم چون آن وقت بابت جواب دادنش پشیمان می شود بعد تر بلند می شود و روی شانه ام فشار می آورد که بشین می رود پایین و گم می شود خود تنهایم من را تنها می گذارد.

/ 2 نظر / 8 بازدید
ღعـــــــــــــــاشقانه های غمگیـن ღ

مستقیــــــــــــــم !؟ در بســــــــــــــــت !؟ مانـــــــــــــــــــــــــــده ام ..!! در این شهرِشلـــــــــوغ و پُــر ترافیــــــــــــــــــک ... هیــــــــــــــچ کَس دِلـــَـــــــــــــــــم را نمی بـَـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــرد ....! منتظر حضور سبزت هستم[قلب]

لینک‌زن

سلام این پست وبلاگ شما در "لینک زن" بازنشر داده شد باتشکر لینک زن http://linkzan.ir/archives/20512