از شروع

در زندگی همه ی آدم ها این دوران های گذار وجود دارند. دوران های رها شدن و کنده شدن از فضاهای قدیمی و وصل شدن و پیوستن به آدم ها و فضا های جدید. دوران هایی که پر می شوند از احساس های ندانستن. از ترسیدن. از طلب کردن. منتهای مراتب این دوران ها برای من به طرز اعجاب آوری کش می آورند.

وخوب طبیعتا تبدیل می شوند به حس ها ی انزجار آور و نفرت برانگیز بزرگ. البته نه یک نفرت برای برهه ای از زمان بلکه برای همیشه. این که آدم به گذشته اش نگاه کند و رابطه اش را با کسانی که حالا برایش "دوست" به حساب میایند، مرور کند چیز نفرت برانگیزی نیست.شاید حتی خنده دار و لذت بخش هم باشد. اما این فرق می کند. من از یاد آوری خاطرات این دوران های گذار عمیقا می رنجم. غم و نفرت وجودم را پر می کند و من شروع می کنم به منت گذاشتن سر آدم ها به خاطر رفتار هایشان. بعد زود این افکار را مثل کارتون با حرکت دست از بالای سرم پخش و پلا می کنم. آدم های با هوش زندگی ام این آزردگی را می فهمند.

دلایل ساده ای ندارد البته این نفرت. از بیرون اگر نگاهش کنی مثل یک خود آزاری بی رحمانه می آید.

من با یک آدم جدید آشنا می شوم و جبرا ساعت های متمادی را با او می گذرانم. اولین گیر همین جاست. من میلی به بودن با آن یک نفر ندارم اما اعتراضی هم نمی کنم، حتی بی میلی هم نشان نمی دهم،حتی آن طور می کنم که آن یک نفر فکر می کند من کاملا خشنودم.

طبعا آن آدم کم کم  مرا می شناسد و چهره ای از من در ذهنش شکل می گیرد. من تبدیل می شوم به یک آدم خنده رو و ساده که کمتر عصبانی می شود. یک آدم مقرراتی، با اعتماد به نفس بالا، مطلوب و هنجار پذیر. یک دختر مذهبی که به ارزش های جامعه ی سنتی تا حدود زیادی پایبند است. اما حقیقت به هیچ وجه شبیه این نیست. من در مقابل آدم هایی که برایم مهم اند بسیار زود عصبانی می شوم و اتفاقا بد جور. اصلا هم آدم صاف و ساده ای نیستم و در واقع آن چیز هایی را که با صراحت و صداقت و بی خیالی در موردشان حرف می زنم به نظرم بی اهمیت می آیند و چیز های بزرگ مثل یک راز. من تنها در مقابل آدم هایی شجاع و بی باکم که به نظرم ادم های با ارزشی نیستند و نقش زیادی در زندگی ام ندارند، در مقابل آدم های ارزشمند مثل یک بچه ی سه ساله خجالتی و دست پاچه می شوم. و خوب بفهمید الباقی فرق های من با این تصورات را. و خوب این که سخت است آدم چیزی نباشد که هست.

حالا این که ای تصویر ذهنی از کجا می اید بر می گردد به ترس من در باره ی تصور دیگران. از این که مبادا من موجودی غیر موجه به نظر بیایم. من تلاش می کنم به ساختن موجودی مطلوب از خودم.

و تا هست از این چرخه های معیوب در من وجود دارد.

/ 0 نظر / 18 بازدید