...دست بردار از این در وطن خویش غریب

ارمیا باز مردی بود با چشم های نافذ

این بار ولی فقط یک "چوب گلف" داشت


برچسب‌ها: ارمیا, روز نوشت
+ تاريخ چهارشنبه ۱۳٩٢/٩/۱۳ساعت ۱٠:۱٦ ‎ق.ظ نويسنده قاصدک نظرات ()

شکوفه های هلو به چنگ باد کنده می شوند و سر می خورند و می روند به سمت دره.  پشت درخت های جوان هلو چشم های کینه جویی نشسته اند.

آن سو تر از درخت ها، کوره راهی است که شیب کوه را از بین سپیدار ها می سرد و می رود و می رسد به درخت شاتوتی که کناره ی جوبی قد علم کرده. روی جوب را درخت افتاده ای پل زده و بعد ترش کوره راه شیب ملایم تری می گیرد و می رسد به میدانی بزرگ.

روی کنده های درخت های تناوری، که پیش از این میدان را در آغوش گرفته بودند، سر های بریده ای آواز دری می خوانند.

مس گر ها دیگ های بزرگ و گلدان های قلم خورده را توی حوض وسط چیده اند. آفتاب نیمروز که بر می آید مس ها ذوب می شوند و از فواره ها به هوا می پاشند.

ساختمان های فیروزه ای دو سوی میدان نیلی می شوند. بر مناره های نیلی رنگ، مرد جوانی را با گیس های بریده ی معشوقه اش به دار می کشند. فاحشه با تنی برهنه، به غرور، پای مناره نشسته است. مرد به رد مو های سیاه زن بر کتف هایش می نگرد و به رد سایش آنها  بر گلوی خود فکر می کند.

غبار سم اسبان تازه از راه رسیده، آسمان را به سیاهی می نشاند. دور میدان می چرخند و اسب سیاه رنگی که بسته ای به پشت دارد، پیش پای جارچی پیر و خمیده ی شهر زانو می زند.

جارچی که صورت زن جوان فاحشه را یافته، بسته می ستاند و نامه می گشاید و با صدایی که بین پا کوبیدن اسب ها و آواز های دری گم شده به غم چنین جار می زند: به میمنت و مبارکی برای سر های بریده، پس از این چشم های کینه جو امیر این شهر اند!

 

 

 

 

-----------------------------------------------

پ.ن.:

1.گفتم میره شرش کم،کم که نشد هیچ سه برابرش بر گشت!

2. ای سوار سر گران کم کن شتاب/ ماه من قدری سبک تر زن رکاب

3.آمیخته ای از خشم نفرت و ترحم یک حس غریب همیشگی...

4.اون طناب مومبوله؛ بچه بی کار بود گفتیم بذاریمش سر یه کاری بلکه دست از مردم آزاری بر داره!

5.اعلام می کنم که ناهید یه فرشته است!


برچسب‌ها: خود نوشتار, ارمیا
+ تاريخ یکشنبه ۱۳٩۱/۳/۱٤ساعت ۱:٠٦ ‎ق.ظ نويسنده قاصدک نظرات ()

خون و کف از لای دندان هایش می زند بیرون

پره های بینی اش می لرزند

پوست اخرایی رنگ پهلو هایش تند تند بالا و پایین می رود

صدا دار نفس می کشد

دست می کشم روی گرده اش که خیس عرق کرده است

خیس و عرق کرده

" یاد انگشت های لرزان من روی پوست خیس و سردش هنوز عذابم می دهد

هیچ کس باور نمی کند، هیچ کس!"

زانو هایش به رعشه می افتد

کف و خون

شانه ی راستم را می چسبانم به پهلویش

آن طور که بتواند وزنش را حمایل کند روی شانه ام

پوستش می لرزد

آدم ضعیفی نیستم

اما ارمیا بی هیچ تکیه ای اول دو زانوی جلویش بعد دو زانوی عقبش زمین می خورد

میانه ی یالش را نوازش می کنم

چشم های درشتش می افتد به چشم هایم

می دزدمشان

در چشم هایش کرانه ای نیست

هم عمیق هم نافذ

از دو سو بی کرانه

هنوز می لرزد

نفسش صدا دارد

خون و کف

کاش حرف می زد

حرف نمی زنم

نریان اخرایی رنگ دشت قاصدک ها حالش خوش نیست

 همو که از پی اش هزار هزار تا قاصدک مرا به وجد می آوردند

ارمیا حالش خوش نیست

حالم خوش نیست




برچسب‌ها: خود نوشتار, ارمیا
+ تاريخ چهارشنبه ۱۳٩٠/۱۱/۱٢ساعت ٦:٢٧ ‎ب.ظ نويسنده قاصدک نظرات ()

1. باید در باره ی دو واژه در پست قبل توضیح بدهم.

اولی اش اوتیسم است .اوتیسم یعنی درخود ماندگی . درخود هم نه در تو ماندگی ،شاید هم در آبی ماندگی چه می دانم . خلاصه اش این که بیمار اوتیستیک ارتباطش را با دنیا ی بیرون از دست می دهد.

دیگری هم پیر شدن است. به کسر پ و سکون ی. یعنی خون داخل مویرگ های زیر چشم کم می شود و در نتیجه قرمزی زیر پلک کم می شود. می تواند علامت برخی بیماری ها باشد.

2.هنوز هم نبضم تند می زند تند تر از نبض یک درخت. اشتباه فاحشی کردم، ارمیا را گذاشتم به حساب خیالاتم. انتقام سختی از من گرفت . سگی شده بود از یک نژاد غریب که پوست براق مشکی داشت و دنبالم کرد. انتقام سختی بود .

حالا که فکرش را می کنم می بینم اشتباه فاحشی کرده ام. خیال خوش مردی با چشمان نافذ را می چینم کنار دیگر واقعیت های زندگی و به روی خودم هم نمی آورم که این واقعیت کتمان نشدنی هی رنگ عوض می کند.

می گذارم بقیه هر جور دوست دارند فکر کنند. 

 3.آن جمله ی ناب پایین پست قبلی یک نمره از بیست نمره ی امتحان را نجات داد. نه فقط برای من.

4.به فلج پیش رونده ی استفان هاوکینگ فکر می کنم. به این که بعضی ها توی زندگی شان تاوان نمی دانم جی را پس می دهند.

5.اولین بار نوازش انگشت ها توی خاطرم خوب می ماند . قول شرف به خودم می دهم که بیاموزم!


برچسب‌ها: خود نوشتار, روز نوشت, ارمیا
+ تاريخ چهارشنبه ۱۳٩٠/۱٠/٢۱ساعت ٤:٠٠ ‎ب.ظ نويسنده قاصدک نظرات ()

یک دسته کبوتر می نشینند زیر پل. عجیب اند . دور گردنشان پر های براق توسی دارند که زیر نور آفتاب رنگ عوض می کند. می گویم :" اونی رو که هی سرک می کشه نگاه کن ، ارمیا است." می گوید:" چه زود براش اسم گذاشتی." می خندم . حواسم نبود که  ارمیا را نمی شناسد.  می گویم : "اگه یه دفه ارمیا بشه یه گربه چی کار می کنی؟" می گوید:" قصه می بافی ها" توی دلم می گویم :قصه نیست!

ارمیا ما را می پاید. هی الکی سرش را می زند زمین که یعنی من دارم دانه می خورم کاری به تو ندارم. بهش می خندم .نمی دانم می خندد یا نه؟ آخر نمی دانم کبوتر ها چه جوری می خندند. جورش باید خوب باشد...

 

 

 

 

 

 

.


برچسب‌ها: ارمیا
+ تاريخ چهارشنبه ۱۳٩٠/۱٠/۱٤ساعت ۳:٠۳ ‎ب.ظ نويسنده قاصدک نظرات ()

2. اولین بار توی یک جنگلٍ کاجٍ دست-کاشت در حاشیه ی شهری دور تر از اینجا دیدمش. وقتی نفس نفس زنان دستم را روی یکی از کاج ها گذاشتم نبض داشت می شد گرفتش چیزی حدود 90 بار دقیقه ،زیاد بود ،برای یک درخت خیلی زیاد بود اما نترسیدم آخر آن روز ها نمی دانستم که از درختی که نبض دارد باید ترسید. دست هایم را دورش حلقه کردم . درست به قاعده بود. نبضش را با تمام وجود حس کردم. وقتی مادرم دید که درختی را بغل کرده ام فکر کرد ترسیده ام. ولی من از تنهایی نمی ترسیدم. بهش نگفتم که درخت نبض داشت ترسیدم به سرنوشتِ فیلٍ داخلٍ شکمِ مارٍ بوآیِ اگزوپری دچار شود.

البته بعد ها فهمیدم ارمیا از درخت بودن بدش می آید این را می شود وقتی درخت می شود فهمید. تا آن جا که من فهمیده ام از چیز هایی که محدود می کنندش بدش می آید. مثلا از نریان اخرایی رنگ خوشش می آید و امروز خوش حال است .

ارمیا حرف نمی زند . فقط یک بار وقتی که یک باز شکاری بود روی شانه ام نشست و گفت : از این که کسی نبضم را بگیرد بدم می آید خوب من هم دیگر نبضش را نگرفتم ولی خیلی دلم می خواهد بدانم در بقیه ی وقت ها هم این قدر نبضش تند می زند؟

من دوست دارم او انسانی باشد با قامت مردانه که موهای قهوه ای و چشم های نافذی دارد.اما ارمیا نمی داند...

3.اگر خدا یکی از خورشیدها یش را با یک سیاره به من بدهد، من خورشید را میخکوب می کنم به افق سیاره!

4.کتاب مورد علاقه ی مادرم در دوره ی نوجوانی نامش "قصه ی هستی" بود. من حتی نمی دانم موضوع داستان چه بوده اما می دانم که شخصیت اولی داشته که هر وقت به حالت خبری چیزی را می گفته حتما اشتباه از آب در می آمده و اگر به حالت سوالی چیزی را می گفته حتما درست بوده.

و این جا معلوم می شود تفاوت " خانم شما آدم خوش بختی هستید." با " خانم شما آدم خوش بختی هستید؟"

5.امروز یک کار هیجان انگیز و بزرگ انجام دادم امید وارم کسی خرابش نکند

6.من امروز آدم افسرده ای نبودم ولی بد دهن بودم !!!!

7.هیچی

آدم هر حرفی را هر جایی نمی زند که!


برچسب‌ها: ارمیا, خود نوشتار
+ تاريخ شنبه ۱۳٩٠/۱٠/۱٠ساعت ۳:٠٥ ‎ب.ظ نويسنده قاصدک نظرات ()

فردا به یک مزعه ی گل خواهم رفت. جایی پرت و دور از هیاهو که انتهای یک جاده ی باریک قرار دارد. که سر راهش به جای سگ یک مترسک است که لبخند می زند. مترسک می داند که من از سگ می ترسم.یقین دارم که آن جا ارمیا را خواهم دید که قامت مردانه ای دارد و موهای قهوه ای بلند و چشم های نافذ. که می رود به سمت دشت گل های قاصدک تا من حظ کنم از آن همه خبری که از راه خیلی دوری نیامده. یحتمل نریان اخرایی رنگی خواهد شد. قبل تر ها وقتی چشم های نافذی پیدا  می کرد یک بره ی قهوه ای تر و فرز می شد و از دستم فرار می کرد . اما تازگی ها طبعش سر کش شده و یحتمل نریان اخرایی رنگی خواهد شد و خواهد دوید و قاصدک ها از پی اش به هوا خواهند رفت...

------------------------------------------------

1.کاش می توانستم به جای حرف زدن بنویسم فقط. حرف هایم عریانند آخر...

2. من نقاشی خوبی نیستم

3. یکی با لحن شخصیت اول کتاب مورد علاقه ی مادرم در دور نوجوانی بهم گفت:

 - خانم شما خوش بخت هستید!

باید یاد آوری کنم که شخصیت اول کتاب مورد علاقه ی مادرم در دوران نو جوانی همیشه حرف هایش اشتباه از آب در می آمد.


برچسب‌ها: خود نوشتار, ارمیا
+ تاريخ جمعه ۱۳٩٠/۱٠/٩ساعت ٢:٢۱ ‎ب.ظ نويسنده قاصدک نظرات ()

1.بعضی آدم ها اصلا انگار جا نمی گیرند بود نبودشان فرقی نمی کند آدم این آدم ها را نادیده می گیرد. بعضی آدم ها به زور خودشان را جا می کنند آن طور که تا بروند جایشان پر می شود آدم این جور آدم ها را فراموش می کند. بعضی آدم ها خوب جا می شوند انگار که آن جا آفریده شده برای آن ها ، امان از این جور آدم ها...

2.من از آدم های نزدیک تر از یک متر می ترسم

3.امروز چیزی نوشتم که سرش وصل است به یک بادکنک ، دیگر نمی توانم بگیرمش!

4.من دچار درگیری با واژه ها هستم

5. مادر ها شباهت هایی را می بینند که بقیه نمی بینند

6.ارمیا یکی از صبح های بهار یک سوسک حمام بود که رنگ سبز درخشانی داشت

7." بگذار عامیانه بیندیشم ، پیشانی تو عین الیقین من است..."

8.اهمیت برخی چیز های به ظاهر بزرگ درست به اندازه ی اهمیت عدد اتمی آهن برای یک آهن گر است . کاملا مربوط و نامربوط.

9.یک چیزی خواندم در باره ی گنبد ها و تاریخ معماری شان و این جور چیز ها. به گمانم لازم است برای اتاقم گنبد بسازم. یک گنبد دو طاقی با رنگ آبی زنگاری. البته باید دقت کنم که نقاش جزو آن نود درصد از مرد ها نباشد که کور رنگی دارند

10.خزر عمودی می رود و خط ها ی سفید هم دو تا می شوند و اول و آخر دنیا را هم به هم ضمیمه می کنند و این جا که من نشسته ام 1000 متر خطا دارد و ما باید از بلوار صیادان عبور کنیم و جاهای خطر ناک را بعد از این به جای قرمز ، سیاه و زرد می کنند چون که در طبیعت رنگ خطر است. بعد می گویند چرا بز ها از " خزر نقشه ی جغرافی" آب می خورند!!!!!

11.فکر می کنم باید یک گوساله ژنتیکی با کمر کشیده هدیه بگیرم از همان ها که فیله ی بیش تری می دهند و باید خودم سر ببرمش شاید بی خوابی ام درمان شود. آخر قصابی را می شناختم که خیلی خوب می خوابید!


برچسب‌ها: روز نوشت, ارمیا
+ تاريخ پنجشنبه ۱۳٩٠/۱٠/۸ساعت ٥:٥٩ ‎ب.ظ نويسنده قاصدک نظرات ()

1/ قبل ها که بچه تر بودم ارمیا خلاصه ای بود از خوبی ها. ارمیا ماهی بی زبانی بود که از دوری دریا خودش را کشت

2/ دیروز وقتی داشتم زیر آسمان خدا، به جانش غر می زدم ؛یک مشت از زندگی را توی دستانم ریخت

3/ همان طور که می دویدم زندگی از بین انگشتانم می ریخت و پشت سرم سبز می شد

4/ به قاعده ی چند قطره از زندگی را به ارمیا رساندم ، اما زنده نشد . نمی دانم شاید نفهمیده بود زندگی چیست!!!

-----------------------------------------------------------------

پ.ن:

1.میان گریه می خندم که چون شمع اندر این مجلس
  زبــان آتشـــینم هســـت و لـــیکن در نمی گیــــــــــرد

2.میتونم میتونم میتونم میتونم میتونم میتونم میــــــــــــــــــتونم می تونم  می تو نم!

3." مشتری: آقا این چه وضعیه! سالاد کاهوتون بوی لجن می ده ؛ چند تا کرم هم توش زندگی می کردن!

  گارسون: آقا شما به این می گین زندگی؟!"

به نظر شما یه بچه ی هشت ساله اینو می فهمه؟!؟!؟!

 


برچسب‌ها: خود نوشتار, روز نوشت, ارمیا
+ تاريخ پنجشنبه ۱۳٩٠/۱٠/۱ساعت ٤:٥٦ ‎ب.ظ نويسنده قاصدک نظرات ()